تبليغاتX
میما
ما که رفتیم ! ...
آنجا - چهارمحال و بختیاری - چلگرد - کوهرنگ - بازفت - ...

اینجا - تهران - تهران - ...

ساعت ۸ - من - نفسم - کف زمین - ...

ما رفتیم ! این الجهادیون ...

یا علی ...

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 10:2  توسط میلاد  | 

خدا لعنت کنه بانیشو ! ...
امسالم که یه دفعه می شد بری اعتکاف نشد !

به دلیل بی شعوری بعضی از بچه های دانشگاه و از او طرف بی شعوری کاندیداشون امتحانا افتاد عقب !

ما هم امتحانمون افتاد تو اعتکاف !

خدا هدایتشون کنه !

2 نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 9:23  توسط میلاد  | 

راه تو را می خواند !
چند روز پیش یکی از بروبچ گفت که چرا به روز نمی کنی ؟

گفتم که چیثزی برای گفتن ندارم ! وقتی چیزی برای گفتن نداشته باشی حرف بزنی اونوقت لسمش رو نمی شه حرف گذاشت ! حالا هم هر چی به خودم فشار میارم موضوع خاصی به نظرم نمیاد .

شاید علتش اینه که به روز مرگی افتادم ! یکی از بد ترین بلاهایی که ممکنه گلوی یکی رو بگیره !

رکود فکری یعنی مرگ مغزی ! مغزتو هل بده !!!!! ...

2 نوشته شده در  شنبه 1388/02/26ساعت 15:30  توسط میلاد  | 

هد فون !
۲ شنبه هد فنم گم شد ! نمی دونم کجا . دو سه جا رفتم پیش ولی پیدا نشد .

من همیشه تو اتوبوس یا موقعهایی که جایی الافم آهنگ گوش می دم . ترجیه میدم به نگاه کردن به خیابون های کثیف تهران یا حوری های جهنمی دانشگاه !!

حالا که هدفن ندارم باید خوابید ! اگر سرم گیج نمیرفت شاید می شد کتاب خوند . البت یه رفیق دارم وایستاده تو اتوبوس کتاب می خونه .

حالا نظر تو چیه ؟ آهنگ گوش کردن بهتره یا خیابون و ... یا یه پیشنهاد جدید ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 19:45  توسط میلاد  | 

در جا ! ...
میگن آدم باید غم رو درون نگه داره و شادی رو بیرون تا بقیه افراد رو غصه دار نکنه .

شاید بشه گفت که بیرون من وبلاگ دورست و درونم اینجا ...

یک سال دیگر گذشت و باز همان وضع قبلی  . همان درون و همان برون . همان ورود و همان خروج . و هزار همان و همان های دیگه . این یعنی در جا ... 

اگر سرت رو از این گرد و خاک های خونه تکونی و خرید عید و ... بیاری پایین و به کف نگاه کنی میبینی که اون ته هیچی عوض نشده . فقط یکم رنگش عوض شده و بلکم کثیف و بی رنگ تر شده .

تا کی ؟ تا کی همین باش و همان شو ؟ تا کی ؟ دیگه پای دل از در جا ایستادن آماس کرد . تاکی ؟

                                                                                                             برای تحول ...

2 نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 7:14  توسط میلاد  | 

لاس : صحبت با قر و فر و بر سر مسائل بی دلیل و فقط از سر تحریک شهوانی !
از تمامی دوستانی که از شنیدن و دیدن این کلمه ( لاس ) ناراحت و رنجور می شوند پیشاپیش عذر خواهی می کنم !

چند هفته ای است ( حدود یک ماه ) که تو دانشکده ما و بین بچه های ما ( که به سلامت معنوی معروف بودند ) صحنه های حال به هم زن و کثیفی رو می شه دید . از لاس زدن و خنده های زورکی تا جمع هایی که به بهانه درس خواندن ! تشکیل می شوند اما اولین کسی که در آن حاضر است شیطان است ! تا ...

سر کلاس آز شیمی همه گروه ها هم جنس هستند ولی متاسفانه یکی از بچه های ما ... فکر نکنید که من افکارم خشک هستند ولی دلیلی نمی بینم که وقتی همه ... دو نفر ...

حال به هم زن ترین صحنه ها همان موقعی است که طرف رابطه اش با فلانی یا فلان کارش را حاشا می کند ! و خیلی ریلکس میان کنارت و انتظار دارد که سلام علیک گرمی باهاش داشته باشی !

نزدیک سال نو هستیم ! و باز " یا مقلب القلوب و الابصار    یا ... " که فقط بر سر زبان هامان میاید نه بر دل تا خدا بتواند قلوبمان را مقلب کند . می گن اگر برای کسی ( مخصوصا اگر ازش ناراحتی ) دعا کنی برای خودت هم ارجاع داده می شه ! من که کوچیک تر از این حرفام ولی شما ....

                                                                                  سال خوش ! التماس دعا ! ... 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 22:18  توسط میلاد  | 

ره رو ای رهرو ! ...
۴ اسفند قراره برم جنوب .

فکه . هویزه . دوکوهه . شلمچه . خرمشهر . آبادان . طلائیه . جزیره مجنون . دهلاویه . . . .

؟ معمولا سر در ورودی مناطق می زنن : با وضو وارد شوید ... وضو یعنی پاکی ! یعنی خلوص ! یعنی عدم آلایش مادی .... من ؟ تو ؟ ما ؟

خدا خودش رحیمه .

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/28ساعت 11:23  توسط میلاد  | 

انتخاب ترموله !!!
چارشنبه انتخاب ترموله داشتیم !!

ترموله همون واحده ! ( ایده رو حال کردی ؟! ) . راس ساعت ۹ صبح شروع شد . با بچه ها قرار گذاشتیم بریم دانشگاه . عبدوس که رفت دانشکده خودشون ! اصلا نیومد ! سینا و محسنم که اومدن پیش من ولی چون سایت دانشکده یه یوزر بیشتر وا نمیکنه مجبور شدن برن جای دیگه ! طه هم همین طور ....

خلاصه نشد که کنار هم باشیم . آقا سایتش که باز شد ریاضی ۲ کرمی ( بهترین استاد ) تو ۲ ثانیه ۱۱۵ تاش پر شد !!! مثل کابوس بود ! بچه ها از ۱۳ تا گرفته تا ۱۶ تا ۱۷ تا گرفتن !! یعنی بیشتر نتونستن !!

من شانسی و به لطف خدا ۱۸ تا تونستم ! جای جالبش اینه که هر چی خواستم شد !!

                                        خدایا شکر ! خدا کنه بتونیم ازشون نمره بیاریم !!

2 نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 10:19  توسط میلاد  | 

ترم یک . ترم دو ..................... ترم n
توی علمص همه امتحانا تموم شده . یه سری از نمره ها هم اومده . زیاد نگران نشید ! من هیچ کدوم رو نیوفتادم !!!

اگر یادتون باشه من یه مطلب راجع به دانشگاه و سرمایه مملکت و ... ( در تاریخ ۲۱/۵/۸۷ ) گذاشتم . توشم گفتم که کسایی که از قیف برعکس کنکور رد میشن و میرن دانشگاه اگر درس نخونن و توی دانشگاه سعی خودشون رو بر این نگذارن که دروس رو فراگیری کنن : خائنند !! بله ! درسته ! کاملا هم درسته ! با حکم شرعی و عرفی و هر چیز دیگه ای که دلت میخاد مقایسه کن ! خائنن و فعل حرام انجام دادن ! چرا ؟؟ چونکه دارن از سهم نفت و هزار جور دیگه از سرمایه های ملی درس میخونن ( که نمیخونن !!! ) از سهم همون پیرمردی که توی یه روستای بشاگرده تا هر جای دیگه این مملکت ...

حواست رو جمع کن ! خودت رو به ...یت نزن !! حتی تویی که داری دانشگاه آزاد یا علمی کاربردی و ... درس میخونی ! تو هم سوبسید دولتی می گیری ! فکر نکن که تمام هزینه تحصیلت رو خودت میدی !!! تو هم مسئولی !

حالا حداقل یک سوم دوستای من نفری یه دونه درس رو افتادن ! خود من هم احتمالش می رفت که اینطور بشم . د ر س ! اصلا هم نمیشه جواب داد که من درس رو فهمیدم . حالا اگه نمره نیاوردم بحث چیز دیگست . نه !!! درس رو باید فهمید ولی نمره رو هم باید آورد !! این رو بکن تو کلت !!! ... 

خلاصه اینکه چارچنگولی بچسب !!! ولش هم نکن ! وگر نه اون دنیا ولت نمی کنن !!! .....

2 نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 10:43  توسط میلاد  | 

صفر مطلق ...
دلم یخ زده !

توی این حالت هیچ جنبش از نوع عاطفی یا هر نوع دیگه اتفاق نمی افته ! منفی ترین حالتی که ممکنه اتفاق بیفته . ۲۷۳- درجه عشق ! به این می گن صفر مطلق !

حالا وقتشه که یخم وا شه ! جنبش های عشقیم به طرف منبع اصلی گرما جهت بگیرن !

امشب ... شب اول ... محرم ... حسین (ع) ... کربلا ... التماس دعا .......

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 17:17  توسط میلاد  | 

حرص یلدا ! ...
امشب شب یلداست .

موقعی که رسیدم خونه تلویزیون رو کانال ۵ بود . برنامه " به خانه بر می گردیم " که میخام صد سال سیاه بر نگردین . مرتیکه با اون هیکلش خجالت نمی کشه . اومده یه هندونه برداشت و افتاد به جونش . که مثلا تزئینش کنه . کلی از هندونه رو که حیف کرد به کنار .

بعدش یه خانومه اومد . یه ماهی خام رو برداشت . ژله درست کرد ریخت کف یه سینی . کلی مواد غذایی درست کرد ریخت کف سینی که میخاد رسم آذری زبون ها رو اجرا کنه . که مثلا اگه قراره برا سال اول برای شب یلدا می خاین برین خونه تازه عروستون اینو ببرین !!! همش هم حیف و میل شد .

بابا فکر کردین تجمل چیه ؟ تجمل از کجا میاد ؟ آخه این چه کاریه ؟ هنره ؟ به خدا هنر نیس ! هر روز داره بدتر می شه ! بعد میان می گن سطح توقع مردم رفته بالا ! اوایل انقلاب کدوم یکی از این کارها رو تو تلویزیون و ... نشون می دادند ؟ ........   

2 نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 19:24  توسط میلاد  | 

آی کوچه های تنگ ! یار آمد ! ...
ساعت ۷:۲۰    با عجله از ماشین پیاده شدم . ماشین های پلیس خیابون رو پر کرده بودن . نمی زاشتن کسی تو خیابون پارک کنه . رفتم سمت سر در . حراست گفت برو در پایین . کاشکی با بابام می رفتم . سوز زد توی پیشونیم ...

ساعت ۷:۳۰    رسیدم به در پایین . ۱۰ متری در کله مجتبا رو دیدم . بعدش هم احمد شربت و حسینی رو . یه پوزخند زدم و بعد سلام رفتم تو . عجله داشتم . گوشی و کلید و ... رو تحویل بخش امانات دادم . از بس که هول بودم حواسم نبود که یه جایی هم هست که کیف رو بدم . رفتم یه جایی گیر آوردم و کیف رو ول کردم به امون خدا ...

ساعت ۷:۵۰     رسیدم توی سالن . کنار طه نشستم . بعدش حسینی هم اومد پیش ما .

ساعت۸:۰۰     یه آقاهه اومد و شعری رو که آماده کرده بودن می خوند و ما ها هم تکرار می کردیم . کامران نجف زاده هم اومده بود و با چند نفر مصاحبه می کرد .

ساعت ۹:۱۸    یه لحظه دیدم که یه ۱۰ - ۱۵ تایی ازین خبرنگارا با عجله دوییدن رو جایگاه و پایه دوربیناشون رو با عجله باز کردن .

ساعت ۹:۱۹    آی کوچه های تنگ ! یار آمد ! دلدار آمد ! آری آمد ...

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 20:13  توسط میلاد  | 

صدای پای یار آید ...
همه چی از اون جایی شروع شد که بعد نماز نماینده مقام معظم رهبری تو دانشگاه بلند شد و بعد کلی مقدمه چینی خبرشو بهمون داد ! اشک تو چشاشون حلقه زده بود و ...

یکی دو روزی هم هستش که به در و دیوار عکس و پوستر و حرفاشون رو زدن ...

آره خودشه !

آقا میخان تشریف بیارن دانشگاه ما !

هفته دیگه !

دلتون بسوزه ! ...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 17:48  توسط میلاد  | 

زنده باد محسن بیگ
در تحصن دیروز آنگاه که تمامی امیدها به یاس تبدیل شده بود این محسن بیگ بود که همه را نجات داد.آریوبرزن وار با سمندش به تمامی دشمنان تازید

پس زنده باد بیگ بزرگ.شاه شاهان !

من به زور و زیر تیغ محسن بیگ مجبور به نوشتن این مطلب شدم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 15:58  توسط میلاد  | 

مید ترم ! ...
دیگه حدود یه هفته به امتحانای میان ترم مونده !

نسبت به بعضی از مباحث ریاضی و فیزیک احساس بدی دارم ...

و مشکل اونجایی اوج میگیره که طه سر کلاس ریاضی هی در گوش من میگه : میلاد تو چیزی می فهمی ؟ من که ...

خدا کنه گند نزنیم ! ریاضی ۸ نمره پایان ترمش نمره میان ترمه !!!

2 نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 18:26  توسط میلاد  | 

بی ...
چند هفته پیش با یکی از بچه های دانشگاه قرار گذاشتیم که از صحنه های ناب تبادل دل و قلوه توی دانشگاه عکس بگیریم و بعدشم برای اینکه حالشونو بگیریم عکسارو چاپ کنیم بزنیم به در و دیوار .

ایده کاملا بچه گانه ای بود و صرفا ( به قول یکی از استادامون ) جنبه فان ( طنز ) داشت !

اما بعدش که یکم با دقت به این مطلب نگاه کردم دیدم که این کار اصلا جنبه طنز هم نداره ! چون اون کسی که خودشو خیلی راحت به هوس کس دیگه ای می فروشه اصلا براش مهم نیست که عکسشو بزنن به در و دیوار ! تازه مایه افتخارشم هست !

سعی کنید به چیزای بهتری افتخار کنید !

2 نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 22:34  توسط میلاد  | 

جشن ...
پنج شنبه هفته پیش جشن فارغ التحصیلی داشتیم ! خوب بود  یعنی غیر از این هم نمی شد انتظار داشت . براش خیلی زحمت کشیده بودیم . فکر کنم اون آخرای جشن کم کم همه بچه ها این احساس رو داشتن که توی دلشون خالی شده . یه سوز سردی به کمرشون خورده . یه لحظه فاصلشون رو نسبت به هم بی نهایت دیدن . اما اگر فکر کنی می بینی که اینطور نیست ! ... 
2 نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 19:21  توسط میلاد  | 

لیله القدر خیر من الف شهر ...
امشب شب قدر اولیست !

تو این چند سال کم عمرم تو شبای قدر موقعی که می شستمو توی مسجدی جایی شروع به احیا می کردم بیشترین موقع که سرحال بودم اون آخرای کار بوده که قرآن سر می گرفتم و خلاصه ...

می خواستم بگم که فکر کنم به این خاطره که اون آخر کاره که خدا دلش رحم میاد و یه اشاره می کنه و توی یه لحظه بندهای ما پاره می شن !

می خواستم بگم که خدا رحیمه ! می بخشه ! ازش بخواه ! برای خودت ! برای ما ! برای اونا ! ...

2 نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 18:58  توسط میلاد  | 

دانشگاه ...
روز ۲۳ شهریور رفتم دانشگاه ثبت نام ! خوب بود ! بعدش هم رفتیم اردو ! خیلی خوش گذشت ! غیر از مراسم افتتاحیه و اختتامیه چنتا کلاس و معارفه بود . بقیشم بازی و الافی و ...

                                                                                                  جای شما خالی بود ! ... 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 20:42  توسط میلاد  | 

ما اومدیم !
نتایج نهایی دانشگاه اومد !

ساعت ۱۰:۱۰ صبح به طور اتفاقی رفتم سایت سازمان سنجش و دیدم که بله !

مهندسی شیمی دانشگاه علم و صنعت ! خوشحالم ! خدایا خیلی می خوامت ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 17:3  توسط میلاد  | 

سفره الهی ! به به !
بازم ماه رمضون رسید !

سفره الهی پهن و من هم با توجه به شناختی که دوستان ازم دارن همیشه گرسنه ! 

می خوایم بریم سر سفره بترکونیم ! خدا کمکمون کنه ... 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 5:43  توسط میلاد  | 

نتایج کاملا آزاد ! ...
نتایج آزاد اومد !

اومد که اومد ! من معماری زده بودم توی تهران مرکز ولی تهران جنوب قبول شدم ! خب زیاد فرقی ندارن چون هم مسیرشون تقریبا برابره و مهم تر اینکه ما که نمی خواهیم بریم آزاد !

ضمنا توصیه ام به اونایی که انتظار داشتن قبول می شن و نشدن اینه که همونطوری که توی ذهنتون بود باید قبول می شدید پس دیگه غصه نداره !

2 نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 16:42  توسط میلاد  | 

دانشگاه ؟ ...
حدود یه هفته پیش انتخاب رشته کردم . اولی رو عمران زدم . به زور شهرستان و شبانه شد ۵۱ رشته .

وقتی نتایج بیاد سرنوشت حدود ۴ سال همه تقریبا مشخص می شه . بر خلاف تصور خیلی ها دانشگاه جای درس خوندنه حتی بیشتر از دبیرستان و پیش دانشگاهی و ... خیلی ها بر پایه همین تصور اشتباهشون میرن دانشگاه و غیر از اینکه جای آدم های با انگیزه رو می گیرن و سرمایه های کشور رو به باد می دنند وقت و جوونی خودشون رو تلف می کنند .

خدا کنه که ما از اونا نباشیم !

2 نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 12:31  توسط میلاد  | 

ما اومدیم ...
نتایج اومده !

خیلی ها ناراحتن میگن حالا چی قبول می شیم ؟ حالا کجا قبول می شیم ؟

بابا ول کن اینا رو . زندگی رو بچسب . خدا خودش رحیمه . من هیچ حس خاصی نسبت به رتبم ندارم چون نه خوب شدم نه گند زدم !

من مطمئن هستم که موفقم و برای شما هم همین آرزو رو می کنم .

2 نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 8:44  توسط میلاد  | 

الافیم ...
بیکار ، بی عار ، می چرخیم آقا !

همینه دیگه بیکارم . البته اینقدرم نه چون دیگه کارای دوره داره می ریزه رو سرم ( سرمون ) . شما چیکار می کنین ؟

2 نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:59  توسط میلاد  | 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
الان یه نفر دیگه به کسایی که به خاطر نیات دنیایی شون میرن پابوس آقا اظافه شده .

الان یه نفر دیگه به کسایی که فقط خود آقا ضامنشون شده بیان و اگر نه جاشون اونجا نبود اظافه شده .

الان یه نفر دیگه به کسایی که آقا فرمودند بیان بلکم آدم شدن اظافه شده .  

الان یه نفر دیگه به کسایی که رجب داره دنبالشون می دوه که بهشون برسه تا شاید از موتور خونه جهنم یا طبقه اومدن بالا اظافه شده .

الان یه نفر دیگه به کسایی که امید دارن قطره باران رحمت الهی در سنگ وجودشون سوراخی ایجاد کنه اظافه شده .

الان که این مطلب پست شده من مشهدم .

  

2 نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 8:30  توسط میلاد  | 

مبارکا ...

     مبارکت ای صبور شبها         به صبح تابان رسیدی آخر                                                            

                              ز تن پراکندگی گذشتی                 به مطلق جان رسیدی آخر

سری نداری ، تنی نداری            به غیر خود دشمنی نداری

                              شمیم پیراهنی نداری                   ولی به کنعان رسیدی آخر

دری چه این شعله ور گشودی                        به عشق و آتش جگر گشودی

                            ز مسند سینه پر کشیدی                 به زیر دندان رسیدی آخر      

شکفته در شعله های خونم                        گدازه های تب و جنونم

                           هزار ابر از دلت برآمد                         به گل به باران رسیدی آخر 

 تو خواب سرسبز بیشه بودی                       بهار فردای بیشه بودی

                            در ابتدای همیشه بودی                    ولی به پایان رسیدی آخر    

   آخر .....                     

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 16:49  توسط میلاد  | 

استاد ...
دیشب طه رو دیدم . با آقا عبداللهی دوره ۱۲ قرار داشت . از قرار برنامه ای هستش که کتب شهید مطهری رو میخونیم و بعد خلاصشو در جمعی که هر هفته برقرار می شه ابلاغ می کنیم . من هم رفتم .

برنامه خوبیه هر کس خواست شرکت کنه بگه ! ضمنا باید پاکار باشه ...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 15:13  توسط میلاد  | 

خطر ! خطر !
قابل توجه همه اونایی که مشهد میان !

هر آن امکان داره که صبح بلند شید و ببینید که بــــــــــــــــــــــــــــــله ( با حس بخونید ) کار از کار گذشته و ... ولی بهتره قبل از هر عمل شویش از تقلبی نبودن آن مطمئن شوید .

 میخام برم داروخونه هف هشتا سرنگ بگیرم که ...

دنبال یک همراه میگردم کی حاضره که به عنوان دستیار .... کمک کنه ؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 14:54  توسط میلاد  | 

تموم شد ...
بالاخره تموم شد ! کنکور رو می گم . با همه سختیهاش ..

توی همین روزها بود یا شاید هم یه هفته ای بعد ( پارسال رو می گم ) که دوره پیشمون شروع شد . با کلی ذوق و شوق می رفتیم مدرسه . دیگه تموم ذهنمون شده بود تست و درصد و تراز و ...

 چله زمستون رفتیم سینه کوه درس خوندیم . دیگه خونوادمون خودمون بودیم . از ساعت ۷ صبح تا ۱۰ شب با هم بودیم . ۱۴ روز عید رو رفتیم لب ساحل خدا بعدش هم که شد امتحانای ترم و هفت هفته تا کنکور ...

دیگه دو سه هفته آخر قلبم زدم بود تو خاکی . رتبم خوب میشه ؟ نمیشه ؟ روزشمار کنکور بعضی موقعا حتی توی خواب هم بهم چشمک می زد . و من دیگه عوارضی اتوبان کنکور رو می دیدم . خدا خدا می کردم جیبم پر باشه . توی همین خدا خدا کردن ها یاد خدام افتادم . ترمز کردم دیگه واقعا رفتم توی خاکی نمازم که تموم شد وقتی اومدم مهرم رو بگذارم توی جیبم دیدم پر شده . آره جیبم پر شده بود . دست کردم توی اون یکی جیبم اون هم پر بود . خدایا شکرت ....

حالا که دارم به اون روزها فکر می کنم میگم خدایا رضاتو عشقه ....

2 نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 11:47  توسط میلاد  |